باز خوانی چپ و راست
اما چپ ( لینینی) در اشاعهء فرهنگ و آیین بیگانه داوطلبانه و آگاهانه وارد میدان شدند. یا به عبارت دیگر چپ، فرزندان جامعه ای اند که با اندیشه حاکم از سوی راست در محیط اجتماعی تربیه یافته اند. محیط و اجتماعی که از قرنها پیش راه عوض نموده و بر گذشته خویش خط بطلان زده اند وهرگز گذشته را بیاد ندارند و از گذشته چیزی نمی دانند.و اگر هم میدانند بر اساس آن یاد داشت های میدانند که در آرشیف خط راست رقم زده شده و ثبت گردیده است . بدین لحاظ چپ هم از پشتوانه تاریخی هویت فرهنگی، آیینی و ویدایی ( عرفانی ) و فلسفی ملی که قبلآ به وسیله راست گرایان ملغی شده است و نحس اعلام گردیده، بی خبر اند. بدین لحاظ وقتی تشخیص می دهند که تفکرات راست عامل بازدارنده ی تکامل و سعادت بشری است، در مقابل راست قد بر می افرازند، و راه بر عکس آن مسیر ،حرکت خویش را تعیین می دارند. که این حرکت مقابل راست، چپ می شود. بنآ میدانیم که هر حرکتی مستلزم یک مبدأ است که بایست از یک نقطه آغاز شود چپ از مبادی گذشته سیر حرکات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، عقیدتی و فلسفی تاریخی جامعه که به وسیلهء راست طی قرون متمادی در زندان تاریخ انداخته شده و وجود آن را پنهان نگهداشته بودند، بی خبر و نا آگاه است. و از طرف دیگربنا بر عوامل عقب مانده گی های ذهنی محیطی ونبود بنمایه های فکری ، قادر نمی شوند که خود را به مبدأ فکر و اندیشه مستقل تبدیل نمایند ، بنآ در اثر تنبلی ، مبدأ حرکت فکری خویش را در خارج از حوزه اجتماعی و جغرافیایی سرزمین خود جستجو می نمایند. مثلآ در فلسفه بجای ابن راوندی، محمد بن زکریای رازی، ابو نصر فارابی ،ابوعلی ابن سینای بلخی و دهها دانشمند و فیلسوف دیگر کشور ما ( بآخا)، مبدأ اندیشه و عمل خویش را، مارکس، انگلس، فیورباخ، لینن، ماهوتسه دون، افاناسیف، و بسیار دیگر و یا مثلآ دکارت، کانت، روسو، و غیره دانشمندان اروپایی، و یا متقدمین مانند، سقراط، ارسطو، افلاتون و غیره قرار میدهند و بدین گونه اگر راست ( دینی ) میشود، چپ ( لیننی) بار می آید.
در حالیکه پیش از سقراط، ارسطو و افلاتون ، در بلخ ما زرتشت را داشته ایم و طرح های مهم مسایل عقیدتی، فلسفی، فرهنگی، اجتماعی ومدنی او به عنوان شخصیتی که مثلاً در عرصه عقیدتی پیشتر از پیغمبر یهود، و نصارا و مسلمان میزیسته و پیغام آور خرد بوده است .و این امر از سوی اروپائیان نیز تایید گردیده است. مثلآ راجع به تعلیمات اخلاقی حضرت زرتشت ویل دورانت می نویسد:« ... باید گفت که جنبهء اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه ء دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه ء آدمی شرافت و مفهومی می بخشد... انسان مطابق تعلیمات زرتشت همچون پیاده شطرنج نیست که در جنگ جهانگیر دایمی بدون اراده خود در حرکت باشد، بلکه آزادی اراده دارد؛ چه اهورا مزدا چنان خواسته است که انسانها شخصیت های مستقلی باشد و با فکر و اندیشهء خود کار کنند و با کمال آزادی در طریق روشنی یا در طریق فروغ گام نهند؛ چه اهریمن خود دروغ مجسم و جاندار، و هر دروغگو و فریبکار بنده و خدمتگذار وی به شمار می رود. از این طرز تصور کلی، قانون اخلاق مفصل و در عین حال ساده ای به وجود می آمد که بر این قاعدهء طلایی تکیه داشت که:( تنها کسی خوب است که آنچه را بر خود روا نمی دارد بر دیگران نیز روا ندارد ) به گفتهء اوستا: انسان سه وظیفه دارد یکی آنکه دشمن خود را دوست کند، دیگر انکه آدم پلید را پا کیزه سازد و دیگر آنکه نادان را دانا گرداند بزرگترین فضیلت خردمندی است و بلافاصله پس از آن شرف و درستی در کردار و گفتار نیک است نمونه یی از تعلیمات مادی و اجتماعی زرتشت، این گونه است: ( اهورا مزدا گفت: ای زرتشت اسپیتمان، تو نباید عهد و پیمان بشکنی، نه آن عهد که تو با یک دروغ پرست بستی و نه آن عهدی که تو با یک راستی پرست بستی؛ چه معاهده با هر دو طرف درست است خواه موحد و خواه مشرک ) [ مهر یشت فقرهء 2 ] هر تسفلد در کتاب خود بنام زرتشت و جهان او می نویسد:
زرتشت اصلآ مردی سیاستمداری بود. و ی دچار مشکلات بسیار شد. تنها هدف او از نظر سیاسی ترقی دادن وضع کشاورزان در ماد بود و می خواست برزگران را از یوغ بردگی نجات بخشد و بنا بر این با طبقات حاکمه ، مالکان عمده، نجبا و روحانیون وارد مبارزه شد . وی در مسقط الرأس خود به منزله مردی انقلابی معرفی شد. 3
در آیین مزدیسنا اهمیت فراوانی به زندگی مادی انسان داده شده است و به هیچ وجه سعادت و خوشی انسان در دنیا ، تعارضی با سعادت اخروی وی ندارد . کلیه ء مظاهر زیبا و مفید طبیعت در آسمان و زمین مورد تقدیس و احترام قرار گرفته و به مردم توصیه شده که برای نابود کردن بدیها و زشتیها کوشش کنند . در وندیداد ، فر گرد 5 ، فقرهء 60 نوشته شده : ( اهورا مزدا اندک چیزی را برای اسراف نیافریده؛ دختری که پنبه می ریسد اگر ذره یی از آن تلف کند خطا ست . )
هرکس چیزی خورد که از کار و کوشش خود به دست نیاورده باشد، چنان نماید که سر دیگری در کف گرفته مغز آن را میخورد ) این همان مسله استثمار فرد از فرد است و توضیح شعار هرکس به قدر کارش. م در سروش یشت، هادخت، کردهء 14 می گوید: ( ما صلح و سلامتی را می ستاییم که جنگ و ستیز را درهم شکند ) و در یسنای 12 و 13 نوشته شده ( ما می ستاییم آیین مزدیسنا را که طرفدار خلع سلاح و ضد جنگ و خونریزی است ) و نیز در اردیبهشت یشت 15 گفته شده ( در میان نزاع جویان آنکه نزاع جوینده تر است بر خواهد افتاد. )
(تعالیم زرتشت بدانگونه با علم و صنایع امروزی موافق است که باید گفت برای دنیای متمدن کنونی یکی از بهترین ادیان است ) [سموئیل لنگ به نقل دینشاه]
به نظر اقبال لاهوری: (... زرتشت توانست در باره ذات نهایی هستی ، رأی فلسفی ژرفی به میان گذارده و در فلسفه دوره بعد رخنه کند. فلسفهء باستان یونان از رأی او بهره برد و کنوستیک های عارف مشرب مسیحی از نفوذ او بر کنار نماندند و حتی آن نفوذ را به برخی از نظامهای فلسفی مغرب رسانیدند)4
کرگ لینگر می نویسد: «... در دین زرتشت مفهوم بزرگی وجود دارد که نه در آیین مصریان قدیم دیده می شود، نه در اندیشه های بسیار عمیق هندو. جهان دارای تاریخ است و از قانون تحول پیروی می کند. وضع فعلی جهان را به مرحله ء نهایی رهبری می کند، همهء نیرو ها در کار خود باید به آن راه بروند. در نظر زرتشت دنیا از برنامهء استمرار تاریخ پیروی می کند و میدان جنگ است . مبارزه ای پرشور نیرو ها را مقابل یک دیگر قرار داده است ، و این امر واجب است و نتیجه آن تکامل مردم با تقوی و بهرمند از زندگی جاویدان است . . . هریک از افراد مردم باید در مبارزه سهیم گردند که نتیجه آن پیروزی نیکی در جهان است . وجود هر انسانی پر معنی و بی نهایت ارجمند است دین زرتشت به اصلاحات اقتصادی و اجتماعی توجه دارد ، با چادر نشینی مبارزه می کند و طرفدار اسکان مردم و خانه سازی است...»5
ملاحظه می گردد که تمام آنچه را که حضرت زرتشت در چند هزار سال پیش در عرصه اقتصاد و امور اجتماعی و فلسفی و عقیدتی بیان می نماید، همان است که ارسطو افلاتون و مارکس و انگلس و هگل و غیره دانشمندان اروپایی در چندین سده بعد ازاو مطرح می نمایند. ولی این پیغام آور خرد را مردمان زادگاه خود او یعنی افغانستان امروزی، نمی شناسند و فراموش می کنند و بجای او دامن آویز بیگانه ها می گردند. و یا مثلأ فیلسوفان و رهگشایان مانند ذکریای رازی، پور سینای بلخی، بیرونی ، ابو نصر فارابی ، ابوالحسن احمد بن یحیی ابن راوندی ، ابو زید احمد بن سهل بلخی و دهها تن دیگر که هر کدام در حقیقت استادان و دانشمندان قرون ، در شرق و غرب به شمار آمده اند نادیده گرفته شده اند . در حالیکه مثلا در مورد پور سینا گفته میشود که: « اظهارات وی بطور مقنعی بر میزان علاقهء وی به شناخت علمی دقیق و به توضیح ماتریالیستی و آشکار جهان ، تا حدی که عصر وی اجازه میداد گواهی میدهد . وی ، بدون آنکه خدا را انکار کند ، قدرت مطلق ) او را محدود می نمود . تحولات و انقلابات طبیعی را محصول اراده الهی نمی دانست بلکه نتیجه قوانین معینی می شمرد. یا رازی قرنها پیش از (بیکن) گفته بود که تجربه بهتر و بیشتر از علم انسان را به حقایق آشنا می کند »6 البته قصد رازی از تجربه به اتکای علم است. رازی قرنها پیش از تقـدم ماده بر روح سخن گفته بود و آن را اثبات کرده اشت، چیزیکه اساس فلسفه ماتریالیزم دیالکتیک فلسفی را میسازد. رازی می گوید:«... ایجاد عالم از صانع حکیم به یکی از دو وجه ممکن است صورت گرفته باشد یا به ( طبع) و یا به ( خواست) اگر به طبع باشد لازم آید که مطبوع محدث باشد و در این صورت صانع نیز محدث خواهد بود. زیرا میان موجود که به طبع موجد ایجاد شده باشد با موجد فاصله متناهی خواهد بود. اما اگر از ( خواست ) صانع باشد لازم آید که صانع پیش از محدث موجود بوده باشد و برای آنکه صانع خواست تا افریدن بخواست آفریدن آید میبایست قدیم دیگری باوی بوده باشد که او را بدین فعل بیاورد و آن قدیم دیگر ( نفس ) است . . . و در رابطه به قدم هیولی می گفت : در عالم چیزی پدید نمی آید مگر از چیزی دیگر یعنی ابداع محال است و ممکن نیست خالق چیزی را از معدوم به وجود آورد . »7
یا مثلآ ابو نصر فارابی که در رابطه به ساختارهای اجتماعی و تعریف و تعاون در کتاب مدینهء فاضله مینویسد :
«... مراد از اجتماع تعاون افراد در اموریست که بوسیله ء آن میتوان به سعادت واقعی نایل شد... و تفسیر میدارد که تفاوتی که میان اعضای بدن و اعضای جامعه میباشد در آنست که اعمال اعضای بدن طبیعی لیکن اعمال اعضای بدن اجتماع ارادی است »8
و بر اراده انسان در جامعه تاکید می گذارد و جامعهء صاحب اراده ی مستقل را توصیه میدارد. یا مثلا راوندی که:« فلسفه آفرینش جهان بوسیله خدا را یک تیوری مردود و مسخره می دانست و در آن زمان( یعنی سده سوم هجری هزار سال پیش از هگل و فیورباخ و غیره دانشمندان غربی ) به تیوری تکامل انسان باور داشت و معتقد بود که انسان نیز مانند گیاه و حیوان ، یک دوره ء تکامل را گذارنیده و بدون هیچگونه عامل خارجی به شکل امروزی رسیده است . »10
یا مثلآ نظرات و تعلیمات اخوان الصفا که این نظرات و تعلیمات به وسیله ابن رشد به اسپانیا و از آنجا به اروپا منتقل گردیده و بن مایه اندیشه های فلسفی و اجتماعی و عقیدتی اروپائیان را پسان ها ساخت. ولی باتاسف همه این داشته های ما اگر به وسیله مزدوران عرب ومفتیان شریعت اسلامی ( دینی ) ها تکفیر گردید، و به کنار زده شد،( لیننی) ها و مدعیان روشنفکری و روشنگری هم به آنها توجه نکردند و راه خود را به جانب چپ از اینها بسوی اندیشه ها و نظریات غربیان که هیچگونه زمینه همسویی و همخوانی با مشخصات فرهنگی و تاریخی ما ندارد گشودند. و به گنجینه های گراسنگ خویش آگاهانه یا ناآگانه پشت نمودند .
البته بیشترین این خود نادیده گرفتن و خود باختگی و خود فروشی ها ناشی از بیمایگی ونا آگاهی و عدم درک و شناخت فرد یا افراد از تاریخ جامعه ء که به آن تعلق دارد باید باشد . چون جامعه عقب نگهداشته شده ومذهب زده امکان آگاه شدن و بیداری علمی را از ملت گرفته بود.
برخی ها در استدلال خویش مبنی بر اینکه دامن آویز بیگانه گردیده اند، می فرمایند که:( علم و دانش سرحد نمی پذیرد و هر دانشمندی از هر کشوری که باشد، دانش او متعلق به همه ی بشریت است .) در تایید این استدلال هیچگونه شکی نمی تواند وجود داشته باشد اما پرسش اینست که کدام علم ودانش؟. دانش عرصه های میلیونی دارد. از چه میخواهید صحبت شود . علوم مثبته ، علوم مادی ، این واقعآ به همه ی بشریت تعلق دارد . و این علوم مرز واحدی را نمی شناسد . در حالیکه برعکس ، برخی از عرصه های علوم اجتماعی و فرهنگ نه تنها اینکه مرز دارد، بلکه مرز هایش با خط قرمز مشخص شده است. فرهنگ مرز می شناسد و فرهنگ یک جامعه، خارج از مرز آن جامعه قابل قبول نمی تواند باشد. فرهنگها در جوامع مختلف بشری تنها میتوانند موارد مشابه و همگون و همسان داشته باشند.
پیش از آنکه به ناهمگونی های فرهنگی در جامعه بشری بپردازیم بهتراست نخست از فرهنگ تعریف معیینی داشته باشیم. داکتر علی سامی درتعریف فرهنگ می نویسد:«... فرهنگ مفهوم بسیار عالی و گسترده و همه جانبه و همه گیری دارد، که انسان از هنگام بدنیا آمدن تا پدرود زندگی، بدان نیاز و سر و کار دارد ، و همه آن چیزی هایی که در پیرامونش قرار دارد، قسمت های اصلی آن می باشد، هیچ چیز در زندگی وجود ندارد که با فرهنگ پیوستگی و سر و کار نداشته باشد.
سخن گفتن ، نوشتن ، اندیشیدن، دین و آیین ، شعر و ادب و موسقی ، تیاتر و انواع نمایش ها و هنر های مانند نقاشی، پیکر تراشی، پارچه بافی، خاتم کاری، کاشی سازی، معرق کاری، خانه سازی، معماری، راه سازی، تهیه وسایل ارتباطی،کشاورزی و دامداری، آبیاری و سدبندی، تشکیلات کشور داری و قانونگذاری، و داد رسی، پزشکی و دارو سازی، علم اقتصاد و سیاست ، وهمه چیز های که در محیط نشو نمای انسان وجود دارد، رئوس و ارکان و اجزای فرهنگ آن قوم می باشد. همچنین سازمانهای اجتماعی، زندگی مادی و معنوی، دگرگونی و پیشبرد اندیشه ها،و مجموع گوش های بشری، که در راه بر آوردن نیازمندی های خود بکار برده و می برد، و از نسلی به نسلی دیگر، و از سده یی به سده یی دیگر، منتقل ساخته و می سازد، عناصر ترکیب دهنده تمدن و فرهنگ می باشد.
رشداستعداد های معنوی انسان به وسیلهء آزمون های اندیشه ای، و به عبارت دیگر مجموعه معلومات و مکتسباتی.که موجب رشد عقل و ذوق و احساس و اندیشه و تمیز آدمی میگردد، پدیده های فرهنگ هر قوم می باشد. نخستین کام و تلاش و کوشش بشر در راه فرهنگ، انتقال از زندگی غار نشینی و صحرا گردی، به خانه و روستا و شهر نشینی بود. دومین آن پیدایش زبان است که اندیشه ای از سینه ای به سینه ء دیگر انتقال یافت . اختراح خط ، سومین کامی اساسی بشر می باشد که در پرتو آن توانست گفتار ها و اندیشه ها و آزمونها، و نظرات و اعتقادات و ادراکات خود را ثبت، و نتیجه اش را برای آیندگان باقی گذارد .
بنا بر این فرهنگ، پرورش و پالایش و پیشرفت اندیشه و ذوق و استعداد و عواطف و اداب یک ملت است ، که معرف فضایل و ظرافت اندیشه، و پایه زبر دستی و مهارت آنها در پدید آوردن اندیشه ها و دانش ها و ادبیات و هنر ها و قوانین اجتماعی می باشد .
فرق بین فرهنگ و تمدن را پژوهندگان این سان تعریف کرده اند ، که مدنیت صورت مادی و خارجی پیشرفت انسان است، در حالیکه فرهنگ تحقق باطنی و درونی ارزش حقیقی اشیاء و درک حقیقت است. فرهنگ بررسی کمال است، و منشاء آن عشق به زیبای و راستی و نیکویی است.
واژه فرهنگ از دو جز : فر پیشوند به معنی بالا و بیرون و هنگ که علاوه بر معانی گوناگون به معنی کشیدن هم است . به روی هم این واژه مرکب، به معنی بیرون کشیدن و یا بالا کشیدن استعداد ها و لیاقت های ذاتی نهفته در نهاد فرد و اجتماع است .
هنر و فرهنگ و ادبیات ، برای پیشرفت و سلامت ملت و افراد صورت حیاتی دارد، و آنجا که فرهنگ و بینش هنری نیست، خطر انحطاط و سقوط در پیش است .
بنیاد تمدن هر جامعه ای، فرهنگ آن جامعه است، و پژوهندگان مسایل اجتماعی بر انند که جامعه شناسی بررسی فرهنگ ملت ها است. واژه فرهنگ (کولتور) به معنی کشت و پرورش بکار رفته، و منظور از آن کوشش های انسان در راه برابری و مقابله با طعبیت است، که کشت و پرورش روئیدنی ها و چهارپایان را هم شامل می شود . مجموعه سنن و آداب، اسطوره ها، شناخت ها، دانشها، هنر هااعم از رسمی یا فلکلوریک، وآنچه که به کمک انسان معنویتی پیدا کرده باشد ( کولتور) خوانده می شود. مفهوم این واژه بعد ها گسترش یافت، و پرورش فکری و دانش های بشر را هم در بر گرفت. با این ترتیب تمام امکانات و واقعیت های زندگی اجتماعی ، و معتقدات و رسوم و قوانین و فنون وهنر و دانسته های علمی و عقلی و نتیجه گیری هر قوم که درطی سده های متمادی از دریافت ها و تجربیات خود کرده، جز فرهنگ آن قوم قرار گرفت .
بنا بر این فرهنگ شیوه بهترین اندیشه ها و سلیقه و استعداد های یک قوم می باشد . یکی از موجبات غنی و پر مایه گی و سر شاری فرهنگ هر قوم ، پیشنه ء کهن و درازی عمر آن قوم می باشد. زیرا هرچه زمان بیشتر بر قوم یا فرهنگ گذشته باشد، و تحولات و تبدلات و دگر گونی های را پشت سر گذاشته باشد، ذخایر معنوی و تجربه اندوزیش بیشتر، و فرهنگ پر مایه تر و بارور تر، فراهم ساخته است . پس بر هر فرهنگ ارزنده و بارور شده ای، سده ها و هزاره گذشته، و میلیونها نفر در کار نگهداری و بهتر ساختن آن تلاش و کوشش و صرف عمر کرده اند. انسان به وسیله فرهنگ جامعه خود، موجود اجتماعی می گردد. با مردم پیرامون خود از هر جهت همرنگی و همآهنگی می یابد، و از مردم جامعه های دیگر متفاوت و مشخص می شود. از این رو بسیاری از پژوهندگان و کارشناسان، فرهنگ را راهنمای همه کارایی های انسانی، و عامل مبین رفتار او در فراز و نشیب های زندگی اجتماعی دانسته اند. به موجب همین اظهار نظر ها ، تظاهر جنبه های حیات انسانی با فرهنگ است. یعنی مجموعه شرایط و کیفیات که زندگی بشر را انسانی می گرداند، و آن را از زندگی حیوانی متمایز می کند. فرهنگ تنها در اجتماع وجود دارد، و منحصر به انسان می باشد. حیوانات نه ابزار می سازند، نه قدرت یاد گیری کافی دارند، و نه می توانند آموخته های خود را به نسل بعد منتقل کنند. در نتیجه از میراث اجتماعی و فرهنگ محرومند. در حالیکه انسان به واسطهء فرهنگ، از میراث اسلاف خود بهره می برد. میراثی که همواره در دگر گونی و گسترش است قبول جامعه ِ دیگر یا مرز دیگر نمی تواند باشد .»11
اما در رابط به به همگونی ها و ناهمگونی های فرهنگی میان ملل مختلف این یک پدیده ی کاملآ نسبی است .و نمی توان آن را در جوامع بشری عام توصیف نمود. اگر در یک جامعه پدیده های مشترک فرهنگی با سایر جوامع دیگر وجود دارد در عین حال اختلافات فرهنگی هم موجود است که این اختلافات ناشی از ویژگی های ملی،آیینی و محیط جغرافیایی آن جامعه می باشد. مثلآ ساز و آواز یک پدیده ای مشترک همه جوامع بشری به حساب می آید. اما آیا موسیقی اسیا برای مردم افریقا قابل قبول است ؟ یا مثال دیگر مردم افغانستان با جامعه هند موسیقی مشترک دارند،و موسیقی جامعه ما در تحت تاثیر موسیقی هند قرار دارد که این خود وجه مشترک فرهنگی مارا در بخش موسیقی نشان میدهد، اما مگر با این وجه مشترک که در یک عرصه خاص عمیقآ داریم، مثلآ در فرهنگ فاتحه و یا فرهنگ عروسی تفاوت وجود دارد؟ یا در بسیار مسایل دیگر. همچنان با ایرانی ها بر علاوه تاریخ مشتر ک و زبان مشترک که با هم داریم، آیا با وجود این اشتراکیت اختلافات و سلیقه های متفاوت فرهنگی نداریم؟ که داریم و بسیار زیاد هم داریم. این اختلاف و سلیقه های مختلف را حتی در درون یک کشور واحد، با وجودی که با مشترکات و قوانین واحد باهم زندگی می کنند و غم و شادی یکسان دارند، با وجود آنهم ملاحظه می شود که مردم یک شهر با مردم شهری دیگری با سلیقه های مختلف و خاص فرهنگی خویش زندگی به سر میبرند. از این درمییابیم که وقتی در یک حوزه جغرافیایی واحدفرهنگی، سلیقه های متفاوت نمی تواند عام باشد، آیا می شود که فرهنگ بیگانه آنهم از مرز های دور وقتی بخواهد خود را تحمیل نماید، با عکس العمل های شدید یک جامعه روبرو نگردد؟ در حالیکه اگراندیشه و یا مفاهیم جدید فرهنگی یا آیینی میخواهد وارد شود و جذب جامعه گردد اگر بر داشته های قبلی جامعه تکیه کند، پذیرش آن برای مردم سهل و بدون عکس العمل های شدید خواهد بود. این نکته هم قابل پذیرش است که میتوان به غنای فرهنگی و تکامل فرهنگ بومی خویش از کامله های فرهنگ دیگران استفاده کرد.اما به شرطی که آن را با رنگ فرهنگ بومی خویش درامیخت، در واقعیت با حفظ مضمون و محتوای ملی، ارزش های فرهنگی سایرملت ها را میتوان پذیرفت. مثلآ قابل قبول است که با وسایل موسیقی پاب غربی آهنگ قطغنی را با شعر شاعران ملی کمپوز کرد، ولی نمی شود که موسیقی پاب را به جای آهنگ قطغنی بالای مردم قبولاند. یا مثلآ میتوان لباس های شیک مد روز اروپایی را پوشید، اما نمی شود که دامنی را که مردان اسپانیانوی می پوشند، مردم ما قبول نماید و بپوشند و اگر کسی بخواهد در پی رواج پوشاندن دامن های اسپانیانوی بر آید مسلمآ که خود را رسوا نموده است . زیرا این وضعیت در تقابل کامل با فرهنگ ما قرار دارد.
به همین گونه هزار ها مسله و عنصر دیگر فرهنگی و اجتماعی است که نمی توان با آنها جهانی شدن را مطرح نمود و قابل قبول همه جوامع ساخت. کار در این راستا یعنی یکدست کردن فرهنگ ها در واقعیت تلاش برای بی هویتی جوامع مستقل و دارای فرهنگ های مستقل است .
همچنان در مسایل اجتماعی.رابط های اجتماعی و اقتصادی یک جامعه با جوامع دیگر فرق دارد، دموکراسی که در غرب وجود دارد محصول تکامل چند قرنه ای عناصر و پدیده های منحصر به فرد جامعه غرب است . برداشت های اجتماعی و اقتصادی وفلسفی نوابغ سایر کشور ها انعکاس از تاریخ تکامل آن جوامع به شمار میرود که درآن زندگی کرده اند. خصوصیات ویژه گی های جوامع خود را مدنظر گرفته اند . چیزیکه مهم است اینست که این نوابغ اگر از دانش ها و تجارب دانشمندان دیگر نیز استفاده نموده اند، در جهت تکمیل نظرات و تیوریهای خودشان بوده است. هرگز چنین نبوده که درصدد آن بر آمده باشند که نظریه قلاسفه یونانی یا خراسانی را، مثلآ در انگلستان و یا فرانسه و یا آلمان پیاده نمایند. از نظرات ارسطو افلاتون و یا رازی و ابونصر فارابی و سینا تنها استفاده کرده اند، از این استفاده بر غنای نظرات خویش افزوده اند. یعنی در دیگر کشور های جهان، فلاسفه و ادیبان و محققان، خویشتن خویش را به مبدأ تبدیل نموده اند، خود مبدأ ایدیالوژی ، تیوری و یا دانش خود بوده اندو هسته این مبدأ را روان جامعه خودشان، تاریخ، فرهنگ، مناسبات اقتصادی، رابطه های مدنی و ویژه گی اجتماعی خاص جامعهء شان تشکیل میداده است.
اما بدبختانه در افغانستان جز در قرن رنسانس یعنی در دوره پر عظمت سامانیان وبعد از شکست این دوره رنسانس بدست مزدوران عرب از وجود مبادی اندیشه مستقل و متکی به گذشته های تاریخی کشور، چه در عرصه فلسفه، سیاست و سایر علوم اجتماعی دیگر خبری نیست. آنچه است بیشتر تحکیم و تفسیر و تأویل مبادی ومنادی اعراب است.
در دنباله این روند بیگانه پرستی و خود باختگی ها بوده که در پسینه سالها هم اگر در مقابله با نیرو های راست و عرب اندیش (دینی) نیروی دیگری راه چپ نمودند، نتوانستند رابطه خویش را با گذشته های تاریخی قایم نمایند و به همین خاطر نتوانستند به نیروی پیشرونده تبدیل گردند. بلکه برعکس در مقابله با عناصر عرب اندیش و پیروان امامان عرب، خود پیرو امامان غرب وشرق گردیدند، و دست به دامن تفکر، تاریخ ، فلسفه و ایدیالوژی های کسانی بردند که هیچگونه پیوند و هم آهنگی با تفکر و تاریخ جامعه ما نداشتند. از نظرات، طرحها و تیوریهای کسان بیگانه با جامعه خویش پیروی نمودند و خود را به اشاعه دهنده اندیشه های بیگانه ها تبدیل نمودند. یعنی ( لیننی) شدند، در مقابل ( دینی)ها. در حالیکه، دانش آن دانشمندان انعکاس ویژه از جامعه خودشان بود. مثلآ وقتی مارکس و انگـلس مناسبات استثماری سرمایه داری را در کاپیتال مطرح مینماید، او سیستم سرمایه داری المان و انگلیس و
منبع سايت كابل پرس
آنچه باعث شد تا این وبلاگ را ایجاد کنم نوشته ها ومقالات بود که گه گاهی مینوشتم ومجبور بودم در جای آنرا نگهداری کنم واز دوستان خود برای اصلاح وبهتر نویسی آنها نظر بخواهم .