ادامه کتاب درسوگ خورشید
مصاحبه با معلم عزیز رویش:
گزارشگر: اسماعیل (ازهر)
خبرنگار: نظر شما در باره شخصیتی استاد مزاری چیست ؟
رویش: بابه مزاری یک طلبه علوم دینی بوده که آموزش های دینی خودرا در مدارس دینی سپری نموده است و با شخصیت های مذهبی بیشتر معاشرت داشته و طبعا شخصیت اش هم متاثر بوده ، بابه مزاری در دوران جهاد سهم بسیار موثری را داشته به عنوان یک چهره جهادی شخصیت جهادی را بخود گرفته است ،به عنوان کسیکه درمقاومت مردم بر علیه تجاوز شوروی وقت قیام کردند بابه مزاری هم تاثیرات خاص خودرا داشت ،بابه مزاری بسیار زود از یک جهره صرفا جهادی که به عنوان یک قومندان می توانست پیشگام جبهات جنگی باشد به یک جهره سیاسی مطرح در سیاست افغانستان تبدیل شد،طبعا شخصیت سیاسی استادمزاری فعلا در زمانی که ما و شما زندگی می کنیم بیشتر از جنبه های دیگر شخصیت اش مورد توجه است یعنی هر کسیکه از بابه مزاری شناخت دارد طبعا او را به عنوان یک جهره سیاسی و رهبر سیاسی می شناسند.
خبرنگار:آقای رویش شما چه فکرمکنید چرایک تعداد بااستادمزاری شدیداًمخالف است واتهامات مختلفی رابروی واردکرده انددرحالیکه توده های محروم ومظلوم همیشه به عنوان رهبرو آغازگر یک حرکت نوین درتاریخ سیاسی افغانستان درجهت تأمین عدالت وبرابری به اونگاه میکنند؟
رویش:استاد مزاری اساساًدربرابر نقطه های درتاریخ ومناسبات سیاسی افغانستان درحول هزاره ها انگشت گذاشت که برای بسیاری غیرقابل باوربود وکسی این راانتظارنداشت همین بود که موج ازاتهامات رابرعلیه بابه مزاری براه انداختند اتهامات ازقبیل اینکه این آدم زیاد به اعتقادات مذهبی خود راسخ نبود یااینکه این آدم صرف یک نژادپرست هزاره گرابود،ضد پشتون بود،ضد تاجیک بودویا امثالهم دریک طیف بسیاروسیع دراطراف شخصیت بابه مزاری به راه می افتید چنانچه که تاحالا هم بسیاری ها ولواینکه به شکل صریح وعلنی این رامطرح نمی کنند ولی درصحبت های غیررسمی وپنهان خود همیشه مزاری راباهمین چهره میخواهند تخطئه بکنند.ولی من به شما بگویم که باوجودیکه ازلحاظ واقعی شما میتوانید همچون برداشت های ازبابه مزاری بکنید ولی جرم مزاری دراین بود که بسیاربشکل صریح آمد نقطه های راکه خودش فکرمیکرد که عوامل اصلی بحران دردرون جامعه است همین ها راناخن گذاشت مثلاًبابه مزاری وقتی که آمد خودش یک هزاره بود ورهبریت سیاسی یک جامعه راهم داشت وجامعه اش درگیریک جنگ خطرناک شده بود.
شما وقتی که جنگ کابل را در نظرمی گیرید از لحاظ موقعیت جغرافیایی خود بسیاری ازمسایل رابرای شما روشن می کند از غرب کابل کسی بر قندهار,لوگر,شمالی,خیرخانه و یا پغمان حمله نکرده است در حالیکه این دیگران بودند که از بیرون آمده بودند و درغرب کابل جنگ را بر سر این مردم و بر سر خانه های شان بر می افروختند (درست).پس بابه مزاری درینجا چه کار میکرد ,فقط همین سوال را میکرد که جرم همین مردم واقعاً چه هست ؟خواست مزاری این نبود که شما بیایید حتی ریاست جمهوری را به ما بسپارید و یا شما بیایید تاریخ گذشته افغانستان را با ما تصفیه حساب کنید بابه مزاری می گفت ما شهروند همین ملک هستیم در همین ملک زندگی کرده ایم,مالیه پرداخت کرده ایم ,عسکر داده ایم و دردرد ورنج همین مردم شریک هستیم چنانجه در تعبیرات خودش که مادر جهاد سهیم بودیم، درآزاد سازی همین کشور سهیم بودیم ,پس ماباید درتصمیم گیری شریک باشیم حالا اینکه سهم درتصمیم گیری چقدراست کم ویازیاد بحث جداگانه است ولی حداقل ماباید اینجاباشیم ومارا به عنوان یک انسان دربرابرخود به رسمیت بشناسند واین حرف برخیلی ازافراد که حداقل باهمینگونه ادبیات آشنانبودندوحتی می خواستند که کارانسانی هم بکنند ولی حاضر نبودند اعتراف کنند که درگذشته ها مازیاد به باورهای انسانی عمل نکردیم. برای شان غیرقابل باوربود،این بودکه حساس شدند ,تحریک شدند شما اگر اکثر موضع گیری هایکه درکابل درآنزمان شده است راببینید ازیک نوع خشم حکایت میکند که برعلیه موضع گیری بابه مزاری وجود داشت، یعنی همین موضع گیری ها وهمین حرف ها بود که دیگران راحتی درحدعصیان تحریک میکرد در برابرش،بعد شما همین خشم را د رحملات شان می بینید مثلا غرب کابل میدان جنگ نبود ولی درغرب کابل ازهیچگونه سلاح پیشرفته که درآن زمان که حداقل افغانستان دراختیارخود داشت بالخصوص بعد ازجنگ که بااتحاد شوروی صورت گرفت و افغانستان به زراد خانه سلاح های مختلف تبدیل شده بود که هم غربی ها سلاح های مختلفه خود راآورده بودندوهم روس ها اورده بودند تمام این سلاحها دراختیارگروه های قرارداشتند که درضدیت بابابه مزاری قرارداشتند واتفاقاهیچ کدام ازاین سلاح ها باقی نماند که برغرب کابل استعمال نشده باشد.احساس می کنم ادم های این اتهامات رامطرح کردندکه شدیداًازمزاری متنفر شده بودند واذیت شده بودند باخواست اش باصدایش وحتی سیمایی که داشت.حالا بطور مشخص مثلا: اتهام که بابه مزاری انگیزه یا باورمذهبی نداشت شاید یکی ازاتهامات غیر منصفانه باشد که علیه بابه مزاری ابرازمی کردند شایدبابه مزاری مذهبی ترین چهره بود در ایمان مذهبی خودانقدرقرص ومحکم بودکه شاید هیچ چیزی نمی توانست جای اورا بگیردمن به عنوان کسیکه گاه گاهی باایشان درتماس بودم احساس میکردم که اعتقادات بابه مزاری چقدرمحکم وقرص بوده است وخودش بارهامی گفت که چگونه بخاطراعتقادات مذهبی اش متحمل رنج های زیادی شده است.امابابه مزاری مذهب راهیج گاه درتعارض باهویت نژادی ویاهویت انسانی خودنمی دیدواحساس می کردکه من به عنوان یک هزاره شیعه هستم پس کسیکه درپهلوی من میایدهمانقدرکه به شیعه بودن من احترام می گذارد همانقدرهم بایدبه هزاره بودن من به عنوان یک انسان احترام بگذارد.اما خیلی ها تلاش می کردند که هزاره صرفا شیعه باشد وهیچ گاه حرف هزاره بزبانش جاری نشودتا که اوبتواند به عنوان یک رهبرمذهبی دربالای سرش باشدکه این معادله ویا قانون درنظام زندگی اجتماعی هزاره هاتوسط بابه مزاری دگر گون شد. شماتوده های مردم راهیچ وقتی دشمن همدیگراحساس نکنیدجنگ شان صلح شان بسیارحالت خودمانی داردشما میتوانیددونفر هزاره راببینیدکه باهم جنگ می کنندیا یک سیدبا قزلباش ویا یک هزاره باسید ویایک تاجیک بایک پشتون ولی وقتی که این مسئله جنبه سیاسی می گیردممثل های خاصی برای خودش پیدامی کند. کسانی درپیشگامی ورهبری سادات یاقیزلباش درآن زمان قرارگرفتند متاُسفانه موضع شان دربرابر جبهه غرب کابل یک موضع بسیار منفی غیرقابل قبول بود طورمثال سیاف باانگیزه مذهبی فرضاّهزاره هارا موردحمله قرارمیداد یاشیعه هاراولی همیشه شیعه ها سید ها,قیزلباشها دررهبریت های بسیار برجسته شان درکنار سیاف قرارداشتند ,احمدشاه مسعود,شورای نظار شب روزبرسرمردم چنداول وافشار بم گلوله میریختاندوغرب کابل رابه تل از خاک وخاکروبه تبدیل کرده بودندولی همین رهبران شیعه درپهلوی احمدشاه مسعودقرارداشتند درسرکوه تلویزیون با ایشان ایستاد میشدند ازهمانجا غرب کابل رانشانه میرفتند. اینها کسانی بودند که حالامتاسفانه این هاسیدوقیزلباش بودند وطبیعی بودکه موضع گیری های بابه مزاری دربرابراینها موضع گیری دربرابرسید وقزلباش قرارمیگرفت واین چیزبسیارطبیعی بودکه درآن زمان اتفاق افتاد ولی درمورداتهام دیگریکه بابه مزاری ماجراجوبوده وجنگ میکردند وضد پشتون وضد تاجیک بودند میتوانیم بگوئیم که بابه مزاری جرم اش فقط همین بود که آنچه را که فکرمیکرد که در افغانستان باید مورد بحث وگفتگو قراربگیرد بسیار صریح مطرح میکرد وواقعاً بابه مزاری کسی نبوده که اجازه بدهد که دیگر کسی بنام پشتون برسرکسی بنام هزاره آقایی,فخر فروشی داشته باشد ویا کسی بنام تاجیک باچشم حقارت برکسی بنام پشتون ببیند ویا بطرف ازبک ببیند ویابه طرف هزاره ببیند. پس همین مناسبات باید تغیر بکندولی کسانی که باهمین فرهنگ خوی ندارد طبیعی است که حساسیت نشان می دهد وبابه مزاری کسی نبود که زیر بار این رقم قلدوری ها برود به طورمشخص کسی بیاید چشم خود را ابلق کند ویارگ کردن خود را بپنداند و بعد بابه مزاری بگوید که ما از حق خود گذشته ایم نه چنین چیزی نبود بابه مزاری درزمان آمد و خواست مشخص را مطرح کرد و داعیه مشخصی را مطرح کرد و سیاست مشخص را پیشنهاد کرد و کسانی هم به طور مشخص دربرابراش ایستادگی کردند .بابه مزاری را شما به کرزی مقایسه نکنید، یا با اشرف غنی احمد زی و یا حنیف اتمر ویا احمد ضیاء مسعود مقایسه نکنید شما بابه مزاری را با سیاف ببینید که رهبری اتحاد اسلامی را در جنگ علیه غرب کابل دارد بابه مزاری را شما در برابر یونس خالص ببینید که درآنزمان طرح میکرد مثلا با حضور هزاره ها ،شیعه ها موافق نبود ،شما مثلا بابه مزاری را با برهان الدین ربانی ،احمد شاه مسعود،گلبدین حکمتیار ،سید فاضل،آیت الله محسنی ویا سید مصطفی کاظمی سنجش بکنیدکه کسانی بودند که چهره های برجسته زمان خود بودند ,این ها کسانی بودند که درهمان ظرف زمانی خاص هر کدام شان ممثل یک سیاست خاص بودند بناء اگر بابه مزاری ایستادگی میکرد میدانست که اگرمن ایستادگی نکنم معنی اش اینست که به قتل عام مردم خود رضایت بدهم و شما می دیدید که ازروزیکه جنگ در کابل شروع شد یک لحظه کسی فرو گذار نکرد یعنی یک لحظه نه کسی از راکت انداختن و نه از قتل عام و کشتار دست برداشت و نتیجه هایش بطور مشخص طوریکه درچنداول وقتی که دست پیدا کردند دریغ نکردند وهمجنان وقتی که به افشار دست یافتند مضایقه نکردند وهمچنان وقتی که به غرب کابل دست یافتند چیزی نگذاشته بودند و قبرستان بود که نمی شد آدم ها را اززیرقبر بیرون کنند و پس دوباره قتل عام کنند،پس بابه مزاری نمی توانست دربرابرواقعیت های مشخص که باخشونت وبا بی رحمی دربرابرش ایستادگی میکرد دربرابرشان سکوت بکند با مسامحه پیش برود حالا اینکه درجریان این مقاومت چه حرکت های خورد وریزه دیگر اتفاق افتاد،چه استخوان های شکست،چه خون های ریخته شد برای من چیزی بسیار طبیعی است بخاطریکه وقتی جنگ شد جنگ جنگ است ودر جنگ نان و حلوا بخش نمی شود.
خبرنگار:آقای رویش اکثرازکسانیکه اندیشه استاد شهید رابررسی کرده این نکته رابیان میکندکه استاد شهید آغازگریک دورجدید درتاریخ افغانستان است شما چه قدربااین نظرموافق یامخالف هستید؟
من کاملا بااین نظرموافقم استادشهید وقتی مطرح میکرد که هزاره بودن درین جامعه جرم نباشد. پیام سیاسی اش این بود که نظام گذشته افغانستان برای من قابل قبول نیست و باید درین کشور نظامی حاکم شود که انسانها بدور از تعلق مذهبی ، لسانی ، نژادی در کنار هم زنده گی کنند و شما شهروندان متساوی الحقوق باشید. دومین حرفی که مطرح میکرد این بود که هر نظامی در کشور که ایجاد میشود باید ما در تصمیم گیری سیاسی مملکت مان سهیم باشیم این حرف خیلی میتواند ابعاد مختلف اندیشه و باور مزاری را نشان بدهد . شما نظام سیاسی را در حقیقت مانند مرجعی میبینید که تمام اموریکه دردرون یک جامعه هست، را اداره میکند. وقتی شما درتصمیم گیری های سیاسی سهیم باشید معنی اش آنست که هر آنچه درین کشور اتفاق می افتد خوب یابد ما باید حضور داشته باشیم مشارکت داشته باشیم ،کل کشور تصمیم میگیرد که ما یک نظام اسلامی داشته باشیم ، انفاذ شریعت داشته باشیم من هم بعنوان یک شهروند بایدشریک باشیم .
بابه مزاری باطرح حق سیاسی درواقع یک نکته بسیار اساسی را در حل معضلات افغانستان تبیین مینماید ، بدین معنی که ما اگر نظام سیاسی داشته باشیم که منبعث از اراده کل مردم باشد طبیعی است که مذهب مردم ، نژاد ، لسان و سنت هایش همه درین جا قابل احترام است امکان ندارد که مرا در قدرت سیاسی طوری شریک بسازد که من بعنوان رییس جمهور خود را نامزد بسازم و در پارلمان کشور سهم داشته باشم ولی کسی مذهب مراقبول نداشته باشد این چیزی بود که بابه برای اولین بار مطرح ساخت و این خود دردرون جامعه افغانی هم تحولات بسیار جدید را خلق کرد خیلی آدم هایکه از آن پیش با شعار مذهبی سیاست میکردند ناگزیر شدند که در برابر سیاست های مشخص مزاری موضع گیری کنند. یا بپذیرند و یا نه و دردرون جامعه یی شیعه هم که اکثریت شان را هزاره تشکیل میدهد هم تحولات زیادی را ایجاد کرد. استامزاری این سوال رامطرح ساخت که واقعا سر نوشت کدام بخش از مردم شیعه در افغانستان به معنی واقعی تحت تأثیر حملات سیاسی قرار داشتند یادر جنگهای قبیلوی متأثر بوده، درحالیکه قبل ازآن این بحث زیاد مطرح نبوده همیشه شما خودرا بعنوان شیعه مطرح میکنید بناء رهبریت سیاسی هم مطرح میشد بحث این نبود که چه کسی میتواند از هزاره ها نماینده گی کند اما وقتی این حرف در زبان مزاری مطرح شد تغییر بسیار کلانی در نظام رهبری جامعه شیعه بوجود آمد اولین با راین حرف مطرح شد کسیکه به نمایندگی ازهزاره صحبت کند،تصمیم بگیرد باید بادرد هزاره آشنا باشد سرنوشت اش مشترک با سرنوشت هزاره ها باشد .این حرف درزبان مزاری درغرب کابل مطرح شد آهسته آهسته تاثیرگذاشت دراوایل واکنش های خشونت باری را باعث شد بخاطریکه کسی حاضرنبود که هویت هزاره را درکنار هویت شیعه بپذیرد باوجودیکه مزاری اصطلاح هزاره وشیعه راهمزمان استفاده میکرد ولی وقتیکه حقوق سیاسی مطرح میشد با صراحت توده های محروم میگفت ولی وقتیکه از مذهب صحبت میشد هم می گفت ما شیعه هستیم.
موضوع اساسی که استادشهید به صراحت مطرح کرد این بود که ما با چه مشکل مواجه هستیم اگرمشکل ما مذهبی است،پاسخ مذهبی پیدا کنیم ولی اگر جبهه سیاسی است وکسانی اند که ما را به عنوان مذهب می کوبند و هدف سیاسی دارند ما برای بحران سیاسی راه حل پیدا کنیم بعد ازآن است که مسایل چون دمکراسی ،حقوق شهروند ،مشارکت همه مردم وگفتمان های بسیار جدی دربین توده مردم وهزاره ها مطرح شد وخیلی ها مقالا خوبی رادراین قسمت بیرون دادند.
مزاری را درتاریخ سیاسی افغانستان به طورکل ودرتاریخ سیاسی هزاره ها بطورمشخص می توان به عنوان آغازکننده یک خط ،آغازکننده یک دورجدید قلمدادکردمن درمطالعات که خودم داشتم ودربررسی که ازشخصیت های مختلف داشتم کسی دیگررادراین مرتبه یعنی برای اثرگذاری درایجاد یک تاریخ نوین درافغانستان هم عرض وهم شأن مزاری نمی بینم هیچکدام شانرا.ممکن است بعضی ها ازلحاظ سیاسی،نظامی ویافرهنگ ویاازلحاظ مذهبی برجستگی های خاصی راداشته باشند برای خود.ولی وقتی که شما میآید نقش یک شخصیت رادرتاریخ یاایجاد تاریخ درنظرمیگیرید نمی توانم تصورکنم که کسی حداقل به اندازه مزاری درایجادتاریخ جدید درافغانستان سهم داشته باشد وآنهم به این دلیل بودکه بسیارباالفاظ صریح وبابیانات بسیارصریح آمد حرف زد ونقطه های راکه درتاریخ افغانستان به عنوان عوامل بحران میشناخت دقیقاًروی آنها ناخن گذاشت،هیچگاه مجامله نکردودر،درخواست خودابهام گویی نکردوشعارهای خودراخلط نکرد وجالب این بودکه هرگاه یک تجربه نوین رادرراستای مسایل سیاسی پیدامیکردخیلی راحت وصریح آنرابامردم درمیان میگذاشت وشاید این هم یکی ازرازهای عمیق پیوند مردم بامزاری یاحمایت مردم ازاوباشد یعنی مردم احساس میکردکه این آدم درحقیقت جهت دهنده ای تجربه های ماست ودیدگاه های ماراشفافیت میبخشدبدین لحاظ ازاوبسیارپرشورحمایت کردند.
اشعار
محمد بشیررحیمی
آه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من
هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید
هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی
روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است
تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است
از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است
هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است
تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است
رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است
اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو
خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند
خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟
اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی
تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان
خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده
خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند
هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو
چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان
اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟
آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من
اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی
از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید
خون خورشيد
باز موجي ز فراسوي زمان مي جوشد
باز «آمو» ز خُم باده ي خون مي نوشد
باز رخسار شفق غازه ي گلگون زده است
شب بد كاره به «پامير» شبيخون زده است
باز خورشيد ز خشم، آيت خون مي گريد
آدم از فرقت هابيل، كنون مي گريد
ابر از يورش غم، لاله ي تابوت شده
قطره در كام صدف، شوكت ياقوت شده
برف با ناوك «بابا» سر رازي دارد
هوش داريد! كه نجواي درازي دارد
صخره اي از دل «چنغار» به پرواز آمد
چشمه از اشك پُرش، در ده ما باز آمد
باز از بيشة غيرت، سرو سروي گم شد
باغ توفان شد و فرياد شد و مردم شد
بلبل از قتل گلي نغمه ي خون مي خواند
پركشان را همه در بزم جنون مي خواند
باز توفان سيه، نوح نما گرديده
دره ي سرخ عدم، زورق ما گرديده
بت شكن باز به آتشكده، نمرود آرد
پور سينا به چليپای تلامود آرد
باز بتها همه در جنگ حرا آمده اند
شرك دينان پي كشتار خدا آمده اند
سربداران «ارزگان» سرِ دارند هنوز!
«غرچگان» كنگره ي كله منارند هنوز
مادرم باز كنيز است، هلا برخيزيد
اين چه هنگام گريز است، هلا برخيزيد
باز قرآن به سر نيزه ي شيطان شده است
سرخ، محراب ز مولاي شهيدان شده است
كربلا آيت آتشكده ي كابل ماست
و «منا» غنچه ي سوزان سرشك گل ماست
باز تسبيح و طلا، رونق شمشير شده است
باز روباه دغل، دامگه شير شده است
آي عنقا صفتان! دام شب از پا فكنيد
سوي خورشيد امل، رايت فردا فكنيد
طرفه موجي ز فراسوي زمان مي جوشد
باز «آمو» ز خُم باده ي خون مي نوشد
باغبان رفت و خروش غم گلها پيداست
«پير» پرواز شد و جلوه ي فردا بیداد است
مرده است آن بنده ی کو نوکرست
بشیر بختیاری
خاک برسر کن برادر کوه کوه
رفت از کف سال های با شکوه
این چمن راسرونازی بود و رفت
ایل مارا سرفرازی بود و رفت
بعد ازین این قوم بی سرمانده اند
بی علی و بی ا بوذر ما نده اند
بعدازین این دل که مهدآرزوست
آه ودردورنج وغم مهمان اوست
بعد ازین چشم من و دریای خون
موطن ومنزل گه و ما وای خون
بی تو چون نی ناله دارد نای من
بند بندم، ناله دارد؛ وای من
بی تو باید چشمه چشمه خونگریست
ازهری تا دامن جیحون گریست
بی تو کوچه کوچه لبریز سکوت
روزن امیــد و؛ تار عنـکبوت
بیتو اینجا خانه نه، غم خانه است
جای گاه گریه ی مستانه ست
بی تو باید با صدای بی نقاب
مویه کرد اندر؛ مزار آفتاب
با تو می شد؛ تا دل مهتاب رفت
یا ازین دشت عطش تا آب رفت
با تو میشد؛ تکیه بر خورشید زد
زخـمه: بر تا ر دل ناهیـد زد
با تو میشد؛ جشن مرگ شب گرفت
قلعه را مردانه از مرحب گرفت
تا تو بودی؛ صد چمن گل داشتیم
شش جهت، آواز بلبل داشتیـم
تا تو بودی بی کسی افسانه بــود
دفتر رنج و محن خوانا نه بــود
سیـــــد وســالار ما یادت بخیر
میر و پرچمدار ما یادت بخــــیر
ای شهید ابن شهید ای نامـــــدار
ای تو آغاز و سر انجام بهــار
ای پدر، ای میر ما، ای پیر ما
ر هبر و سالار؛ با تد بیــر ما
قوم ما؛ بیـدار شـد تا آمــدی
تـیغ جوهر دار شد؛ تا آمـدی
تیــــغ جوهردار امــا بی نیام
بی نیام، آماده ی رزم و قـیام
رفتی «بابه» فصل رفتن زود بود
گــه، نه گاه نیت بدرود بود
مرگ مردان زندگی ای دیگــرست
مرده است آن بنده ای کو نوکرست
پدر
بشیر بختیاری
تا فلق سر زد دو باره شام شد
پرچم سبز پدر خونفام شد
* * *
جگر پر زخم جانسوزست اما
به دل داغ دگر دارم برادر
اگر عالم غمی بود غم نمی بود
بدل داغ پدر دارم برادر!
دریغا شب پرستان سیه رو
شکسته حرمت شمس ولایت
درین ماتم نه ما تنها گریستیم
گریسته حضرت مهدی برایت
برادر خاک عالم را به سر کن
که در خون خفت علمدار قبیله
شنیدم با تکان دست می گفت:
خدا بادا نگهدار قبیله...
مسیحا دم خلیل آسا مزاری!
بت و بتخانه و بتگر شکستی
ترا کشتند با دستان بسته
تو که زنجیر و آهنگر شکستی
نگاهت خشم شمشیر علی بود
پیامت بانگ تکبیر علی بود
به پاس یاری بی سر پرستان
کلامت نهج تفسیر علی بود
الا ای پرچم سبز شرافت
الا ای رایت سرخ رهایی!
ز ره واماندگان بعد از تو گویند
که ای درد آشنا «بابه» کجایی؟
تمام آرزوها رفته باتو
و بی تو از بهار آوازه ناید
قبیله ماند و پاییز مکرر
الهی بی تو فصل تازه ناید!
شهیدان دسته دسته صف کشیده
که مهمان عزیزی دارد امشب
گلی از جنس خورشید معطر
بهشت از آسمان می بارد امشب
مزاری
داودسرخوش
نوازشگر پیر و جوو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری
سر صفحه تاریخ و سرنوشت مو
نوشته گری خط اربو مزاری
ده سر مو شاو و روز دنیا یکی
دل دشمو نو سنگ خارا یکی بود
ستم قد حق آزره هرجا یکی بود
ده مو زهر و آو گوارا یکی بود
شکست رسم خم خم خزیدو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری
دیگا گفت که این خاک حاصل نداره
کجا بوره هزاره منزل نداره
مونه گفت که کشتی تقدیر ازمو
پریده ده آوی که ساحل نداره
نیشو داده ای راه رفتو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری
تو گفتی ازی باد هزاره بودون مو
نباید بشه جرم، نه بسته زیبون مو
داری آرزوی دوستی راست دیگر
نیه نوکری رسم بابه کلون مو
شکست رسم خم خم خزیدو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری
آنچه باعث شد تا این وبلاگ را ایجاد کنم نوشته ها ومقالات بود که گه گاهی مینوشتم ومجبور بودم در جای آنرا نگهداری کنم واز دوستان خود برای اصلاح وبهتر نویسی آنها نظر بخواهم .